
به آیینه نگریستم
دیدم نگاهم در آیینه لب تر می کند
این رخساره
نشانیست بر حرفهای نا گفته ام
که هر چه نادیدنیست را دیده
آری
این تصویر هراس انگیزحقیقت
سند جنون من است
افشایش نکن ای چهره ی غمگین
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت

باز احساسی بر دلم نیش می زند
زخم های التیام نیافته ام
باز ریش می شود
ندایی درونم را می کاود و می نالد ومی گوید :
یقین داشته باش زندگی همین است
داغ سرنوشت تغییر ناپذیر است
باور بی بهانه ایست که
بلوغ برهانش برهمگان مهیاست
آخ...
سوز این داغ بر پیشانی ام
کفر بی دلیل است
کفر بی دلیل
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت

حرف ناگفته ای در کنار لبم
در تب تولد است
که دردش را میان بغض و بلا و بهانه
گم کرده ام
وتاوان ظهورش را
هر شب کنار آوارگی های خود
می گریم
می گریم و غمش را تنها خودم
تا مغز استخوان حس می کنم
و نه هیچ کس
حتی اگر شریک غمم شوند
مرگا از تولد این تنهایی
که بیان وصفش را
دستم از دامان هر واژه ای
کوتاه است
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت

یاد داری؟ نیمه شب پای کشان
می گذشتی از غروب میکده
غرق در لذت سست گشتی
شانه ام شد تکیه کاه پستی ات
اشکم روان بر بی خویشتنی و مستی ات
گفتمت خونین جگر
تا کی چنین ؟ ای بی خبر
با هر جرعه ای سر به بالا داشته ای
تخم مرگ را دانه دانه کاشته ای
لب بر گیر دگر تا نکند دیوانه ات
ور نه زندگی می افتد از پیمانه ات
نشنیدی
هم چنان نیمه شبان پای کشان
تو گذشتی از غروب میکده
از لحظه ها از زندگی
ومن
هم چنان شانه خمان اشک روان
می شمردم جرعه هارا
دانه دانه تخم مرگ لحظه هارا
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت

می خواهم مست باشم
در بی خویشتنی مستی کنم
غرق در لذت مبهم لحظه های هفت رنگ
بسازم آشیان بر روی مین
تا انفجار جار بکشد و
برج فلاکتم را به آسمان بفرستد
آنقدر ارتفاع بگیرم
که مرگ از من بیفتد
شاید این پایان
تمام بغض های ناشکیبایم باشد
... شاید...
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت

سراغت را می گیرم
از پنجه های بینوایم که برای غیب گویان می گشایم
سراغت را می گیرم
از بغضی که در سکوت چهره ام نشسته است
از پریشانی گیسوانم که دیگر دستانت پریشانی اش را نمی چیند
سراغت را می گیرم
از کوچه هایی که بوی گام هایت را گرفته
از سکوت نخ سیگارت که بی تو کام نمی دهد
سراغت را می گیرم
از دردی که روی بسترم پخش می شود
از چشم هایم که پرسش بی پاسخ حیرانی اند
سراغت را می گیرم
از سایه ات که کابوس بی رحمیست در خلوت همیشگی ام
می دانم گلایه هایم سرد است
آخر سد بلند حوصله هایم شکسته
کلافه ام از بودن
سایه ات را بردار
بگو کجای این خاکی خراب پنهان شده ای
که پر از سماجت نبودنی؟!!!
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 20:14 موضوع | لینک ثابت

امشب مهیای جنون گشته ام
همچون سیاه پوشان گیسو پریشان
درگذر از ویرانه دل
می شنوم صدای شکستن خود را
زیرگام های بی رحم تنهایی
وطنین افتادن دستهایم
که دیگر
به رسیده ترین ها هم نمی رسد
امشب اسمان چشمانم اندیشه باران دارد
جیر جیر دریچه های زنگ زده امید
چیزی داغ تر از آتش را
به خیالم تزریق می کند
بگو عمق سیاه دردت را
کجای این ویرانه چال کنم؟!
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت
گلویم
با طنابی از صبوری
حلق آویز بغض ناگفته هاست
می خواهم غسل دهم دردهایم را
بپیچم در کفن فراموشی ها
می خواهم نیایش کنم
تنهایی ام را
زیر باران های پر صدای شبانه
نمی دانم در کدامین فصل پریشانی ام ؟!
میل به زمانی دارم که
آخرین لحظه ی خود را
تن دهم به تمام فاصله ها
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت

لحظه ی وداع
خاطراتت را غسل می دادی و
با خود می بردی
قرارمان تنها پریدن نبود
بود؟!!!
رهایم کرده ای در آن سوی بی انجام
که هرره می روم بی راه است
چه می شد پایت
میانه ی راه سست می شد و
خیال رفتن را
به آویزذهنت می آویختی ؟!!!
اینک
من مانده ام چون مسافری خواب مانده
که دیرتر از ثانیه های خود
به قرارآمده است ...
برگرد و روزهای سکوتم را
به صدایی تبدیل کن
برگرد.
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت

ناتمام ماند
این بغض جگرسوز
این وسعت بی مرز
این سکوت ابدی
جانشین تمام ناگفته هایم شده است
که اوازتلخش غریوی بی فریادراماند
نمیدانم تاکی باید خاموش ماند؟؟
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت

امشب
دیده گان ملتهب چه بی تابند
بغض
در کوچه پس کوچه های پریشانی
پرسه می زند
می خواهد تمامتی موهوم را
در هق هقی شگرف
مچاله کند
چرا که
نا گشوده ترین رازهای نهفته
در زیستگاه سکوت
رایحه حیات را
از مشام دل گرفته است
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
آ
آنچه را نمی توانی بفهمی
کلمات ننوشته ایست
از سکوت
که تو سهم من کرده ای
هیچ کجا کفاف دلتنگی ام را نمی دهد
حتی دورترین افق های برابرم
و بدان که
تا همیشه
سردی دست هایت
در حافظه سرانگشتانم باقیست
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت

در شکستگی هانشانی است
نشانی از سقوط
سقوطی که در صعوددستها پیداست
یک روز آه ها بی گمان
در مدرن ترین لحظه می رسند
و سرت را
بر سفیدی صفحه ی رویا
خواهند گذاشت
وتو عبور لحظه ها را
پر از آیا واما در تما شایی
تمام حادثه ها
از بخت تو بلند تر می شوند
می دانم تاریکی از درد
چقدر در خباثت وسعت نا امیدی
گم شده ای و
دیگر انگیزه ای برای
لبخند کهنه هم نداری
میدانم این نخستین آغاز است
نخستین آغاز در دستانی سرد
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت

به که می توان گفت
که
این مهلت چند سطری عمر به چه معناست
که
دیگر معانی از واژه ها دور افتاده اند
که
دل های پروانه وش پای هر کرم شب تابی فرو می آیند و
سکه های رایج نامردی اعتبار یافته است
به که می توان گفت
که
مدعیان انتظار گوش به زنگ آمدن نیستند
که
میان دستهای کوتاه و خرمای نخیل تناسبی نیست
که
قهرها بیش وپیش از مهر ها گشته اند و
دنیا هرزه بازار قلب و نگاه شده است
به که می توان گفت
حرف هایی را که
به هیچ کس نمی توان گفت
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت

غروب های زیادیست که وعده می دهی و
قرارهایمان خیس نیامدنت می شود
نمی دانم با تهدید کدام غم سر نگشاده
آهنگ خروج نواخته ای
نمی دانم گدای کدام لذت موهومی
که برای پر کردن اندکی خلاء
تنهایی را
مخفیگاه رفتن هر لحظه ات کرده ای
و من نبودن های پر رنگت را
می نویسم
شاید نوشتن تنها راه برآمدن
از پس رفتن لحظه هاست
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت

چه کرده با توجنون
ای تشنه ی باران زده
بی تابی ات را به چه گره می زنی
که رد پرواز را نمی بینی
کدامین بختک نا تمام
پا نهاده بر برگهای ریخته زندگی ات
که سکوت را تکیه کلامت کرده ای
کدامین تلقین
باز توی سرت اتفاق افتاده است
که از ابهت گذشت
ته نشین شده ای؟
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
هوای این روزها دیگر با من سازگار نیست خطوط در هم نوشته شده ی نا گفته ها طومار زندگی را شتابناک در هم پیچیده است این دگرگونی بزرگ را مدتها بود حدس زده بودم آنگاه که نخ خاطرات به میخ کابوس های سیاه و سفیدم بسته شد حدس زده بودم که قرعه فال به نام من افتاده است
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت
سردر گمم نمی دانم تا کی باید به سکوتم بنازم هنوز خیلی حرفای سوخته در دلم مانده آنقدر که قهوه ها وفنجانها هم حیران مانده اند اما خوب می دانم که درخت دوستی قدم های فصل نا مهربانی را به تحیر نشسته است می دانم که دیگر با پند و همفکری هم نمی توان آدم بود می دانم که این پرها دیگر به درد قفس می خورند می دانم که هیچ دلی بی دلیل نمی میرد و چگونه زیر پا می ماند ومی دانم که آخر همه بن بست ها دیوار است اما نمی دانم چگونه است که آخر یکی از این بن بست ها سرم را بر دیوارهای شکسته نهاده ام شاید گمان می کردم می شود پیه هر چیز را به تن مالید 
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت

می دانی ویرانه هم نشانی دارد
تصویر محوی که
در خواب باورهایمان هرگز نگنجید
مثل تعبیر قصه سراب و حباب
مثل جایی که آب از سرمان گذشت
و عمق رفتنمان را
به رد پاهایمان سپرد آری...
ویرانه هم نشانی دارد
جای دوری نیست
آن سوی هر آنچه گفتنی نیست سایه افکنده
نوشته شده توسط رعنا( ماندگار ) در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

همه این کلمات را میبینی
چقدر سربه زیر و رام صف بسته اند
اینها گدازه های یک عمر آتشفشان خاموشند
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY